تمام زندگیم یک کلاس نقاشی است
تو نیستی و در آن یک طبیعت بی جان.....
دلم برای کلاس نقاشی مان تنگ شده. برای اینکه بروم سه ساعت بی خیال تمام دنیا بنشینم آنجا برای خودم نقاشی کنم و غیر از موسیقی و نقاشی به چیزی فکر نکنم تنگ شده. دلم برای لحظه هایی که آنقدر در نقاشی فرو می رفتم که از اطرافم هیچ چیزی نمی فهمیدم تنگ شده. دلم برای استاد نقاشی ام هم تنگ شده. دلم می خواهد تمام کارم فقط نقاشی بشود.....
این روزها از بس به این اداره و سازمان جهاد رفتم دیگر همه شان مرا می شناسند. از بس بیکارند حال من بد می شود. بیکار توی اتاقش نشسته و حتی حاضر نیست توی کامپیوترش یک نگاهی بیندازد و دوتا آمار درست و حسابی به من بدهد. می گوید: برو جهاد استان. همه ی آمارها را دارند. ما نداریم.
میروم جهاد استان. آنطرف بیرون از شهر ساختمان بزرگ و تمیزی ساخته اند که نگو. خودشان هم به آن می گویند ساختمان شیشه ای. انگار همان ساختمان شیشه ای بلوار کشاورز تهران است..... میروم آنجا و به من می گویند برو استانداری. آمار سال ۸۲ را آنجا دارند و از آن روزها تا الان زیاد فرقی نکرده است.
میروم استانداری. مهندسی که به من معرفی کرده اند کلی به من میخندد و می گوید آمار از زمین تا آسمان عوض شده است. و بعد تلفنی با جهاد استان و مرکز خدمات صحبت می کند و مرا می فرستد اینبار مرکز خدمات.
میروم مرکز خدمات. مرا به اتاق دیگری میبرند و جلوی کامپیوتر می نشینند و چند تا کلیک می کنند و بعد می گویند: بله. همه را داریم. با آدرس ها و تلفن ها. بعد بلند می شود و بدون هیچ حرفی از اتاق می رود بیرون. توی اتاق چند دقیقه منتظر می مانم بعد برمیگردد و می گوید: گفتم که خانم داریم. می گویم خب برام بریزید روی فلشم. می گوید: نمیشه. باید از جهاد استان نامه بیاری شاید بهت دادیم. مبهوت نگاهش می کنم. هرکسی نداند فکر می کند من آمار انرژی هسته ای را خواسته بودم.....
میروم جهاد استان. نامه از دانشگاه می برم.....
باز میروم و باز میروم و باز میروم.......
میروم مرکز خدمات....
همه ی اینها که گفتم به همین راحتی ها هم نبود. خلاصه بعد از دو سه ماه دویدن بالاخره آمار را گرفتم. تازه با این همه دوندگی و دردسر که بعد از اینها هم کشیدم و ننوشتم تا سرتان درد نیاید. بعد جهاد با کمال پررویی تمام می گوید حالا که ما با شما اینهمه!!!!!!!!!!!!!!!! راه اومدیم و همکاری کردیم پس شما هم باید یک نسخه از پایان نامه ات را بیاری برای جهاد.......
خداییش از پررویی این آدمها شاخ در نیاوردم خودش جای شکر دارد....
جمعه عصر توی قطار به یکی از بچه ها زنگ می زنم که جزوه اش را بگیرم. برای جلساتی که سر کلاس نبودم.
می گوید: دارم میخونم.
من: فردا صبح بیام بگیرم؟ میخوام قبل از کلاس مرور کنم که اشکالاتم رو بپرسم.
می گوید: اشکالات؟؟ مگه نمیدونی فردا امتحان داریم؟؟؟
من بند دلم پاره می شود : امتحان؟ فردا؟
می گوید: نگران نباش. امتحان اُپن بوکه....
من شب تا صبح نمیخوابم و درس میخوانم. صبح ساعت ۸ میروم جزوه اش را می گیرم. کپی می کنم و برمی گردانم. در استرس امتحان حالم بد می شود. سر کلاس می روم. استاد وارد می شود و می گوید: می خواهم شفاهی امتحان بگیرم. از ترس می میرم و زنده می شوم. آخر اگر شفاهی باشد که نمی شود روی جزوه نگاه انداخت. بچه ها همه اعتراض می کنند. یه سری به امید کنسل کردن امتحان اصلا درس نخوانده اند و آنان که خوانده اند به امید این بوده اند که از روی کتاب هم می شود نوشت...... چند دقیقه ای بحث با استاد و آخرش یک نفر داوطلب می شود برای اینکه برود و جواب بدهد. تمام این مدت استرس بلد نبودن و استرس اینکه جواب استاد را چطور بدهم یک لحظه هم رهایم نمی کند. استاد یک سوال می پرسد. راحت ترین سوال ممکن....!!!!! و دانشجو فقط نگاهش کرد. بعد استاد با خونسردی تمام گفت از همه تان یک نمره کم می کنم چون شجاعت نداشتید بیایید اینجا و فقط از همان یک دانشجو نمره ای کم نمی شود. بعد هم می گوید باید برود در جلسه ی سخنرانی یکی از اساتید شرکت کند و کلاس کنسل است و اصلا امتحانی در کار نیست..........
خوابگاه که میرسم ایمیلم را چک می کنم. می بینم استاد راهنمام خواسته بوده صبح برم پیشش. عصبی می شوم و کلی شرمنده اش می شوم . نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت؟ کاش استاد امروزی زودتر گفته بود کلاس کنسل است تا ما هم به پایان نامه و زندگیمان می رسیدیم.
پ.ن۱: تو رو خدا اگه استاد دانشگاه هستید حال این دانشجوهای بدبخت را نگیرید.
پ.ن ۲: اگر استاد هستید یا میخواهید استاد بشید لااقل یه استاد بشید مثل استاد راهنمای من. ثبات اخلاقی داره. میشه روی حرفاش حساب کرد. همه کاری برای دانشجو می کنه. و از همه مهمتر به دانشجو و وقت دانشجو اهمیت میده. لااقل قبول داره که دانشجو ها هم آدمند به خدا....
اگر هنوز دوستم داری ....
گلدان شمعدانی ات را پشت شیشه بگذار ....
قبل ترها گفته بودی که به اندازه ی دنیا دوستم می داری.....
حالا اما...
هی می گویی دنیا کوچک است
غصه نخور...!!!!!!!!!!
انگار نمیدانی کوچکی دنیاست که مرا به عزا می نشاند!!!!!
تازگی سنگ کوچکی شده ام که سر راه اشک را بسته
غم سیل از سرم گذشت ولی سنگ کوچک شدن خودش غم نیست؟
این روزها انگار همه چیز دارد آرام می گذرد. یا من به زندگی ام خو گرفته ام و یا زندگی بر مراد ما شده است.... فقط یک خواب آشفته کمی ذهنم را به خود مشغول کرده است. اما می دانم خدا بزرگتر از آن است که بتوان به این خوشبختی کوچک شک کرد....
حالم خیلی بد است. از صبح بهانه گیری میکنم. دلم تنگ است. خیلی تنگ. انگار میخواهم از اینجا فرار کنم. میروم خونه مامان. یه هفته است که فرصت نکردم برم. ماندم من که یک روز ندیدنش را تاب نمی آوردم حالا چرا مجبورم که اینهمه دیر ببینمش؟؟؟؟؟؟؟ این دانشگاه رفتن خیلی وقت می گیرد. رفت و آمدش از همه چیز بدتر است. به هر حال میروم خانه مامان.آنجا که میروم همه چیز یادم می رود. انگار همه چیز برای قشنگی زندگی فراهم شده است. هنگام برگشتن مامان اصرار دارد که کرایه آژانسم را بدهد. وقتی نمیگیرم میگوید به جان بابا ناراحت می شوم....به جان بابا؟؟؟؟؟؟ پول را می گیرم و تا خانه فکر می کنم به بابا که دیگر جان ندارد؟؟؟؟؟ جان دارد؟؟؟؟؟؟
یاد فیلم مادر که اکبر عبدی در آن می گوید:"مادر مرد. از بس که جان ندارد."
حالا پدر جان دارد یا ندارد؟؟؟؟؟؟
دلم میخواهد فقط یکبار دیگر ببوسمش. همین.
خیلی وقت بود که از همه چیز دور بودم. سر هر کاری را که می گرفتم کار دیگری از دستم رها می شد. اینقدر همه چیز به هم پیچیده شده بود که نمی دانستم می شود همه چیز به خوبی پیش برود یا نه؟ هر چه بود کمی آرامتر شد. همه چیز انطور که می خواستم پیش نرفت. خیلی ها را میخواستم خبر کنم که یا وقت نشد یا یادم رفت و وقتی یادم آمد آنقدر دیر بود که خبر نمی کردم بهتر بود. حالا کمی آرامتر شده. در خانه جدید امشب اولین شبی است که اینترنت دارم و نشسته ام برای خودم می نویسم. با تمام سختی های این مدت و با اینکه الان کلی کار عقب افتاده برای انجام دادن داریم اما با این حا همه چیز دارد بهتر می شود.حالا به این نتیجه رسیده ایم که ای کاش این سختی ها را همان دو سال پیش تحمل کرده بودیم.
تازه زندگیم دارد نظم می گیرد. انگار تمام این مدت مهمان بوده ام. اما راستش دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است.
خدایا شکرت.
فقط اینجا ایستاده ام
به انتظار...
در عدالت خدا هیچ شکی نیست
اما من...
حکمتش را
هنوز نفهمیده ام...
پ.ن: هنوز سه ماه نگذشته است که دل مرا آنگونه شکستند و حالا خدا همه چیز را طوری پیش برد که گفتگویی پشت سر من نباشد. همه چیز به نفع من.... خوشحالم که آن روزها فقط صبر کردم و حرفی نزدم. حتی یک اعتراض ساده... خوشحالم که من دل کسی را نشکسته ام. خدایا فقط یک چیز از تو میخواهم و آن اینکه قدرتی به من بدهی که خواسته یا ناخواسته دل کسی را نشکنم. فقط همین.
امروز امتحانات تموم شد. گاهی تصمیم میگیریم دیگه تا آخر دنیا امتحان ندم. از این استرس ها خسته شدم. چقدر خوب که سال بعد فقط پروژه دارم. با تمام اینکه زحمت بیشتری می طلبد اما همین که استرس امتحان تمام شد خودش خوب است.
حالا من ماندم و دانشگاه و این صنوبرهای سر به فلک کشیده.....
دیگر به هیچ چیز نمیخواهم فکر کنم
به غیر از
دوست داشتن تو.....