تبليغاتX
!گاهی منم،گاهی...هیچ کس
 

شنیده ام که در آن اوج ها هوا سرد است

نشسته ام و برای تو شال می بافم.....

 

پ.ن: این روزها دلم میخواهد همه چیز زودتر بگذرد. فقط تمام شود . نه اینکه فکر کنی همه چیز افتضاح است ها... نه ، ولی حال خودم زیاد خوب نیست . و نمی توانم چیزی به کسی بگویم. باید فقط خدا بخواهد و همه چیز آرام شود. چقدر به دست آوردن آرامش توی زندگی سخت است....

پ.ن: دلم برای بابا خیلی تنگ شده، اگر بود حتما روزهای بهتری بود.... هر روز که می گذرد تازه می فهمم که نبودنش چقدر سخت است. با اینکه همه اعتقاد دارند با گذشت زمان باید همه چیز آرام تر شود ولی اینطور نیست و نبودنش بیشتر نمود پیدا میکند. کاش میشد می دیدمش......

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:33 توسط زهرا |

 

 من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم مگه نه؟

 غصه ی همدیگه رو خوب فوت آبیم مگه نه؟

 

 یه روزی قصه ی پرغصه ی مام تموم میشه

 آخرش نقطه پایان کتابیم مگه نه؟؟....

.

.

.

 پ.ن: همیشه این شعر را بابا میخواند. البته کامل ، نه همین دو بیت را... وقتی این را توی دفتر شعرش پیدا میکنم از خوشحالی میخواهم ..... نمیدانم چرا ؟ اما خوشحال میشوم. با اینکه دیگر خود بابا نیست تا با احساس قشنگ خودش شعرها را بخواند.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 6:49 توسط زهرا |

 

          پرواز با تو باید، گر پر شکسته در باد

          آغاز هرکجا شد،  انجام هر کجا باد...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:27 توسط زهرا |

 

دارد به سرنوشت تو نزدیک می شود

این دل که گاه مال من و گاه مال توست

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:25 توسط زهرا |

 

خیلی وقته که از همه چیز دورم . حتی از شعر خواندنهای بی حساب و کتاب... دلم برای انجمن و پیاده روی های دوستانه و خواندن شعرهای تازه هم تنگ شده....

هر بار از وبلاگ شاعران کامنت جدیدی دارم که شعر تازه میخوان فقط حس میکنم چقدر تهی ام که چیزی برای وبلاگ ندارم.... بعد از اینهمه سکوت نمیدانم میتواند شعر خوبی باشد یا نه؟؟؟ البته یک بیت این شعر هدیه ی دوستی است که شعر را برای نقد تقدیم ایشان کرده بودم.

 تقدیم به پدری که دیگر نیست تا با صدای بلند برایش شعر بخوانم....

 

در آسمان دلم لحظه ای رصد شده بود

 پدر که ثانیه ای بود و بعد رد شده بود

 

 دعا، کتاب ، مناجات... آخرش این شد:

 به شب رسید و حالش عجیب بد شده بود

 

 تمام روز دعا کردم و خدا انگار

 شنید و خواست بماند که راه سد شده بود

 

 دلم رضا به رضای خدا نداد ولی...

 اذان رسید به آخر... خدا رصد شده بود...

 

 همین که چشم گشودم درون خاطره ها  

 خیال روی تو رویای تا ابد شده بود....

 

 تمام هستی من بی تو آیه ای تاریک

لقد خلقنا الانسان فی کبد شده بود!

 


 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:27 توسط زهرا |

 

این روزها اصلا حالم خوب نیست. خدا کند اتفاقهای خوبی بیفتد .....

دلم میخواهد زمین دهان باز کند و مرا ببلعد.....

 

التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 23:25 توسط زهرا |

 

 

سلام

       ساده ، صمیمی ، همیشه مهمانم

        چگونه ای؟ به چه حالی؟ دگر نمیدانم

       نه اینکه فکر کنی سبز مانده ام بی تو

       و یا دوباره غزلهای سبز می خوانم

       تو نیستی چه بگویم همیشه تنگ غروب

                                  دلم کدورت محض است و خیس بارانم....

 

پ. ن : این شعر مال من نیست ها!!!! اگر کسی شاعرش رو می شناسه و یا بقیه ی شعر رو بلده خوشحال میشم برام کامنت بزاره. ممنون.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:56 توسط زهرا |

 

 چشمانم را میبندم و همه جهان می میرد

 پلک می گشایم و همه چیز از نو زاده میشود

       " به گمانم تو را برای همیشه در ذهنم ساخته ام.... "

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 17:37 توسط زهرا |

 

هميشه طعم قهوه ي تلخ را به شيريني شكلات ترجيح ميداد...اين روزها اما نميدانم....

عادت كرده بود به زور بازوي خودش متكي باشد. براي همين چيزها بود كه ناتواني را تاب نياورد.....

 

پ.ن :جاي خودش باشد همه چيز خوب ميشود. انگار هيچ چيزي جاي خودش نيست. حتي هواي بهار هم  نمي آيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:50 توسط زهرا |

 

این روزها دلم برای بوسیدن بابا تنگ شده....

همون شبی هم که بابا رفت و ما به اجبار اونو تهران تنها گذاشتیم و برگشتیم سمت قم توی راه تنها دلم برای بوسیدنش تنگ شده بود. با اینکه تمام نیمروز جمعه را بالای سرش بودم و به بهانه ی دعا خواندنم کلی بوسیدمش ، با اینکه وقتی رفت هم خیلی بوسیدمش... حتی توی غسالخانه ی لعنتی هم....  اما الان دلم میخواهد برگردد و فقط یکبار دیگر ببوسمش...  و او هم مرا. همانطور که بچگی هایمان ما را در آغوش میگرفت و می بوسید.

اگر هنوز چنین نعمتی را داری از بوسیدنش دریغ نکن.....

همیشه وقتی امتخانهای دانشگاه تمام میشد من میرفتم سراغ کتابهای بابا ـ که با عشق میخریدشان و با عشق میخواندشان و برای ما هم میگفت ـ که تمیزشان کنم، جدید ها رو مهر بزنم و اسمشان را توی دفتر کتابهای بابا بنویسم. این بار هم خواستم همین کار را بکنم اما نشد....

برای بابا : دیروز موقع پاک کردن خاک از روی کتابهایت دلم لرزید....

  

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:4 توسط زهرا |